تبليغاتX
پرواز را با یاد تو آغاز میکنم

پرواز را با یاد تو آغاز میکنم

خاطره نویسی

وقتی که رفتی...

نمی دانم چرا رفتی....

توبدون اینکه به فکرغربت چشمان من باشی رفتی ومن...

بعدازرفتنت تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ مهربانیهایت دعا کردم.

بعداز رفتنت تازه فهمیدم بعداز رفتن من چه احساسی داشتی کاش تو هم مثل من رفته بودی به امید بازگشت!

اینروزها بیشتر از هروقت دیگه جای خالیتو حس میکنم .فکر اینکه دیگه اون چشمهای مهربون منتظرم نیست اون آغوش گرم وبی دغدغه...

کاش میتونستم روزهارو به عقب برگردونم روزهایی که توبودی  و صدای چرخ خیاطی....

هیچ وقت صدای چرخ خیاطیت که مونس تنهایت بود بعداز فوت بابامنو اذیت نکرد چرا که زمزمه آوازهای قشنگی که میخوندی موزون میشد با صدای چرخ خیاطی و چه دلنشین بود وقتی شبها برامون قصه میگفتی ......قصه هایی که تو زندگی جریان داره اما تو.....

اما ازتو  عطر حرفهای قشنگت وخاطرات شیرینت بجا مونده .....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:21  توسط ریزه میزه   | 

شعری از پروین اعتصامی به مناسبت روز بزرگداشت بانوی شیرین سخن ایرانی.25اسفند/15مارس

 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 22:28  توسط ریزه میزه   | 

حسنک کجایی؟

گاوماما میکرد.گوسفند بع بع میکرد

سگ واق واق میکردوهمه باهم فریاد

میزدند حسنک کجایی؟شب شده بود

اما حسنک به خانه ه نیامده بودحسنک....

به شهر رفته ودر آنجاشلوارجین و......

وتی شرت های تنگ به تن می کند.....

او هرروز صبح بجای غذا دادن به حیوانات

جلوی آینه به موهای خودژل میزند

موهای حسنک دیگرمثل پشم گوسفند

نیست چون او به موهای خود موس میزند

دیروز که حسنک با کبری چت میکرد

 کبری به اوگفت: تصمیم بزرگی گرفته

 است.کبری تصمیم داشت حسنک را

رها کندودیگر با او چت نکند چون او

با پتروس چت میکرد.پتروس همیشه

پای کامپیوترش نشسته بود وچت میکرد

پتروس دید سد سوراخ شده ....اما

 انگشت او درد میکرد.چون زیاد چت کرده

بود.پتروس در حال چت کردن غرق شد

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت

با قطار..... به آن سرزمین بروداما

کوه روی ریل ریزش کرده بود......

ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما....

حوصله نداشت.قطار باسنگها برخوردکرد.

ومنفجر شد....کبری ومسافران قطار

مردناما..... ریزعلی بدون توجه به خانه رفت

خانه مثل همیشه سوت وکور بودالان....

چند سالی است که کوکب خانوم همسر

ریزعلی مهمان ناخوانده ندارداو حتی....

مهمان خوانده هم ندارداو حوصله ندارد

او پول نداردتا شکم مهمان ها را سیر

کند او در خانه تخم مرغ دارد اما گوشت ندارد

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید

چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت

اما او از چوپان دروغگو گله ای ندارد

چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد

به همین دلیل است که دیگر در کتاب های

دبستان آن داستان های قشنگ وجود

ندارد........

پ.ن:مثل اینکه سوتفاهم شده این مطلب رو من جایی خوندم که منبع رو فراموش کردم اما بهتون قول میدم حتما پیداش کردم بهتون خبر بدم :اما ناگفته نمونه که خیلی آرزو داشتم خودم میتونستم به این خوبی بنویسم اتشالله در آینده(آرزو برجوانان عیب نیست)

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 2:10  توسط ریزه میزه   |